یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
به بیضه می نشیند
شبیه برف
برف یادگارعجیبی است
شبیه خنده
شبیه سلام
واین همه سرما
حادثه ی دلخراشی برای زمستان است
تنها
درخت با شاخه هایش مانع رسیدن برف است
با این همه
درخت ها زودتر می میرند
واجاق
دنیای مناسبی برای سوختن نیست
جمعه ششم دی 1387
زمان از تو اغاز میشود
وعقربه ها از مبدائ می رقصند
می توانی پاره ابری باشی اماده ی زایش
یا کوهستانی پر از چشم های زیبا
زیبا میشوی
زیبا
وزیباتر
با بودن چشم های حریص من از دهان نمی افتی
دهان به دهان عسل وحشی دارد
طعم شیرینیت
ومن سرک می کشم
از ملافه های سفیدوبالش پری
چرا که ستاره ی دریایی بودی
وبستر من دریا
وتو رودخانه ای
که شوری دریا راکم رنگ می کنی
به شکلی کال بر زمین می افتی
وراه رسیدن اغاز می شود.
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
كجاي لبانت بوسه به سرقت مي رود
ازارتفاع سينه هات
كدام خسوف پاسفت كرده است
برگرده ي خورشيد
ستاره ها
به غارت چشمانم سقوط كنيد.
پدرازكوه وشكار گفت
من اما
تفنگ را بيشتر
دوست دارم
نه براي كشتن
اهو
خودم
پدر
براي شكستن اين سكوت
بزندبه سرم
چند اسمان را
بابوي باروت وحشي كنم.
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
اوهام شكوفه ها تنت
پژمرده اند
درچشمان من
ساده زيبا بودي
ورنگهاهمگي جنگل بود
ازشيون سبزها
پيموده شدم
برگشتم به اغاز
ابتدايي بود
دربي ختمي مرگ
مرگ جوانتر شده بود
مرگ رويايي داشت
من مرگم را گم كرده ام
وكسي رويا هايش را
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
شرجی
حرفی از سراغ نسیت
سپیده ی عزیز
تنهایی ات را به من ببخش
لاله های جامانده
خاطره می شوند
دستانم به کدام سو بالا رفت
که ما شدیم اهالی جنوب شرجی
و کارون غریبه می رود
همسفر
لیلای خسته خواب بود
خیابان جنون گرفت
با این شلوغی
تمام جوانیم را گم کرده ام
در یک خیابان
من اما
آشنای کسی نیستم
شبیه طعم بوسه های تو
که غریب افتاده ای
روی لبهای من
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
بادبادک
با کاغذهای سفید
قایق می سازم
با قرمزها موشک
با رنگی ها
بادبادک
با طلایی خورشید
گیسوهایت را
قایق که شنا می کند
به مسافرانش آرامش هدیه می کند
یا
رنج مسافرانی که به ساحل نمی رسند
موشک نام یک بازی است
موشک به هر کجا بخورد
جریان عادی این نوع آب و هواست
بادبادک
در یک عصر پر ثانیه
از دستم رها می شود
و در ظهر یک روز بهاری
تن از پرواز می شوید
آسمان ابری هم که باشد
خورشید در موهایت سقوط می کند
و صبح
از ارتفاع گونه هایت آغاز می شود
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
طرح
اشكي بودم كه از چشمت
افتادم و
نيفتادم
شعرهاي مرده ميزايم
باران
تشييع جنازه ي من است
كه اين رود به دريا نمي ريزد
گذشتي از آب
همچنان
اب ازسرمن
بي تو
پنجشنبه یکم فروردین 1387
اغاز
بی حوصله گی ها بود
امروز اول فروردین است
وشکوفه های
سفید
بنفش
پنجشنبه یکم فروردین 1387
پستچي هاي جهان
پستچي هاي جهان
با تمام زيركيشان
اين نامه را به هيچ مقصدي نخاهند رساند
عبارات انقدرساده است
كه فرستنده اش سال ها كلافه باشد
به نام شخص نامه اغازميشود
و
دلتنگي هايم
انقدرتغيير رنگ داده اند
كه كبک هاي اين قالي را
مي تواني با نوكي سياه بكشي و
سياهي چشم شان را
به قرمزي خوني كه از اين درخت چكه نمي كند.
