در پارک بنشینی
وکلاغی با صدای گرفته اش
بر در ختی بنشیند/که زندگی را در ساقه اش پنهان کرده است
به خانه اش میرسد کلاغ
در برف/درپاییز
نه کلاغ بودی /نه درخت
زیبایی ات اما پرنده ایست
با پروازی که در بال هایم گیر کرده است
|
به همین سادگیست
در پارک بنشینی وکلاغی با صدای گرفته اش بر در ختی بنشیند/که زندگی را در ساقه اش پنهان کرده است به خانه اش میرسد کلاغ در برف/درپاییز نه کلاغ بودی /نه درخت زیبایی ات اما پرنده ایست با پروازی که در بال هایم گیر کرده است + نوشته شده توسط طهمورث بوذري در یکشنبه هجدهم دی 1390 و ساعت
1:22 |
دروغ از تهران اغاز می شود ارام ارام و شهرستان ها چه صادقانه فریب می خورند فلسفه را می بافند بگذار فلسفه افتادنم رسیدن باشد بگذار امدنم حاثه ی عظیمی باشد سفر صراط غیر مستقیمی است پل میبندم از اتفاق سلامتی سفر مهم نیست بگذار سر از تهران دربیاورم سر از چالوس در بیاورم سر از خرمشهر دربیاورم سر از دهدشت در بیاورم سر از کردستان دربیاورم سفر بی انتهایی است سفر رقصیدن با آهنگ کردی است در سواحل مجنون خزر
+ نوشته شده توسط طهمورث بوذري در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 و ساعت
23:58 |
سقف ترک های عمیق خورده است پریان بالدار برسینه فرش دست باف مرده اند بیا انتقام بگیریم خدا در اسمان به خواب زمستانی فرو رفته است
+ نوشته شده توسط طهمورث بوذري در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 و ساعت
23:28 |
نه خواب سراغم می اید
نه توانی که کلمات را به شعر برسانم برزخ جهنم بزرگی است که بهشت ناگهان را بر نمی تابد پنجره ها را باز نمی کنم و در ها را بسته ام بهار نمی اید و پرستوی هراسان به شیشه نمی کوبد خودش را مجسمه ای شده ام نیازمند اب وغذا وکمی کار اداری می ایند ومیروند سایه های سرخوش زیر نور خورشید کنار دیوار :در خیابانها وپارک ها سرزمین من وسیع است واب فراوان دارد جنگل دارد ونفت مردان سر به زیر وزنان متجددو خانه دار دیگر چه باک از نمردن بهشت جای امنی است و جهنم از خانه من کوچکتر نه کسی از کوه بالا میرود نه کسی از کوه سرازیر میشود اینجا حاشیه زاگرس است اینجا مردان به خاک خفته بسیار دارد اینجا همه شیون را خوب بلدیم چه باک از نمردن بهشت جای امنی نیست اینجا زاگرس به حاشیه رفته است.
+ نوشته شده توسط طهمورث بوذري در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 و ساعت
1:16 |
پرندها اواز تكراري سر ميدهند در قفس هاي مشبك + نوشته شده توسط طهمورث بوذري در دوشنبه هفدهم مرداد 1390 و ساعت
9:8 |
اگر دکتر روانشناس شدی
روانیت می شوم درکلنیک زیبایت بستری می شوم می توانی کتاب ها بنویسی از این همه سال بی ثمر از این همه شعری که پیش از خلق واژه هایش میمرند. برای دوست عزیزم سیاوش + نوشته شده توسط طهمورث بوذري در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 و ساعت
0:35 |
پاييز سرگردان کجاست برگ هايت
سبز بر شاخه مي نشينند و خونين و زردبر زمين مي افتند به فصل نو در کتاب عمر من به سر امده است عاشق باشيم وهياهويمان شيشه هاي بسته را به لبخند وا کند انگار اشناي من نبوده اي باقرار هاي نافرجامت تا مدام کني لذت بودنت را ومن مسافري هستم که هر شب چون بيگانه اي به شهري ناشناس وارد مي شوم پايان سفرهايم شب است به مقصد مي رسم شهرها را از تابلوي ورودي شان ياد ميگيرم از خيابان ها سياهي شان اشناست ازخانه ها پلاک ابي شان و پنجره هايي که بسته است ودرها يي که بسته است وساکنيني اخمو که هر صبح بيدار مي شوند تا روزي از عمر خود کم کرده باشند نبودنت را در شهر پرسه مي زنم به روز مرگي ميرسم لباس مي پوشم به محل اخرين ديدارمان ميروم چه فرق دارد بودن يا نبودن وقتي قراري نباشد تنها ارزوي ديدار است که نگرانت ميشوم دلبري هايت تمام مي شود ومن از بغل ساک بسته ام ساعت بليط را چک مي کنم اتوبوس را مي بينم دلشوره ميگيرم سرم درد ميکند اخرين نخ سيگار را روشن ميکنم پک هاي عميق ميزنم مبادا قبل از حرکت سيگار تمام نشده باشد ومجبور باشم نصفه بيندازمش و اين به اندازه بودنم در اينجا دشوار است راه مي افتيم دلشوره هايم کمرنگ ميشود از خروجي کيلو متر را ميخوانم وبراي نرسيدن لحضه ها را مي شمارم اينجا پاييز است وهر برگي به رنگ خودش مي رقصد باد جامه از تن درختان مي درد با برگ هاي سفيد ميوه هاي سفيد فرقي به حال فصل ها ندارد به هر شهر که وارد ميشوم سفري در اغاز است چترم را جا ميگذارم و ابر ها همه بارش دارند.
+ نوشته شده توسط طهمورث بوذري در پنجشنبه هجدهم آذر 1389 و ساعت
22:10 |
شب بخیر
عقربه ها روی اعداد سرگردان پرسه می زنند زمان ثانیه های زیادی را به قتل رسانده ا ست و هنوز ادامه دارد ابتدا سیگارم را روشن میکنم زیر سیگاری که دم دستم باشد جای نگرانی نیست من زمانهای زیادی می سوزم بی انکه خاکسترم را تکانده باشند به هر حال لب ها به رقص:خنده می شوند مسخره دست تکان می دهی دستت تکانده که می شود گوشه قبرستان زنگ میخورد الو بفرمایید نه/مرده شور نه خط روی خط می افتد خاک سیگارم را می تکانم تا دود سیگارم را بیرون بدهم تف می اندازم به این ساعت /که لخت دروغ می گوید تاریخ ادم های زیادی را استفراغ می کند همچنانکه مادرم طلا با سیاهی چشمانت برابر نیست تاریخ سرطان معده گرفته است شاید ادم ها لقمه خوبی نبوده اند اوقات گوارشش تلخ شده است سیگار لای انگشتانم را می سوزاند حتمن خاکسترش با ثانیه ای به قتل رسیده است خیابا ن ها خلوت مردن است و صفحه حوادث خالی شب همگی بخیر. + نوشته شده توسط طهمورث بوذري در پنجشنبه بیستم آبان 1389 و ساعت
23:31 |
قامت شب را
سپیده ی خورشید پایان میدهد وابتدای هر راه را شوقی دو چندان سعی میکنم بیشتر ببینمت وستایشت کنم چون اسبی سرکش افسار به دندان میجوی ودیوار را به لگد/ خراش به چهره می اندازی سر بر شانه میگذاری/ولذت بودن را با کوهستانی برابر می کنی مانده ای وبسیار سخت ایستاده ای تنت مهمان سبزه هاست تا به روز سخت شکفتن چون لاله ای افسونگر با رنگ دانه ای که ازکوهستان به ارث برده ای تظاهرات میکنی با شعر شکفتن و جامه دریدن زلف در باد می چرخانی و صورت به شعر خویش شهید میکنی. تقدیم به همسرم* + نوشته شده توسط طهمورث بوذري در پنجشنبه بیستم آبان 1389 و ساعت
22:46 |
واین صدای ادمی نیست
به بیضه می نشیند شبیه برف برف یادگارعجیبی است شبیه خنده شبیه سلام واین همه سرما حادثه ی دلخراشی برای زمستان است تنها درخت با شاخه هایش مانع رسیدن برف است با این همه درخت ها زودتر می میرند واجاق دنیای مناسبی برای سوختن نیست
+ نوشته شده توسط طهمورث بوذري در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت
1:1 |
|
|